حال‌نوشت‌های بنده

حال‌نوشت‌های بنده

آن خدایی که من می‌شناسم، شب منتظر است برخیزی برای نماز شب تا خلوتی عاشقانه کند با تو...

آخرین مطالب
آخرین نظرات
  • ۱۳ تیر ۹۷، ۱۸:۰۶ - گل نرگس
    :)
  • ۶ تیر ۹۷، ۱۱:۳۵ - یه بنده خدا
    به به
  • ۵ تیر ۹۷، ۲۰:۱۸ - دختری از جنس باد
    اخ اخ اخ

۹۲ مطلب با موضوع «مادرانه» ثبت شده است

دلتنگم

جمعه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۶، ۰۹:۰۲ ب.ظ

 

تقدیم به مادر

 

دریافت صوت

 

دریافت فیلم

  • محمدحسین ظرافتی

لوئی پاستور و مادر

يكشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۶، ۰۱:۱۴ ب.ظ

لوئی پاستور و مادر

لوئى پاستور، شیمیدان معروف فرانسوى و صاحب کشف‌های مهم علمى، هنگامى که بر اثر نظریه‌های بدیع خود به اوج افتخار جهانى نائل شد، دولت فرانسه در صدد برآمد خانه اى را که محل تولد او بود به موزه تبدیل کند. پاستور در آن مراسم، ضمن یک سخنرانى که در خانه محقرشان ایراد کرد از مادر فداکارش کمال سپاس و حق ‏شناسى را بجاى آورد. او با صدایى که از فرط تأثر می‏لرزید چنین گفت:

اى مادر عزیز! اى گمشده دلبند، که سالیانى دراز در این خانه با من به سر بردى،

تویى که اکنون همه چیز را مدیون تو می ‏بینم. مادر شجاع و دلدارم!

تمام حُسن فداکارى و شور و هیجانى که در راه عظمت علم و بزرگى میهنم به کار بسته ‏ام و از این پس نیز به کار خواهم بست، تو به من آموخته ‏اى و در وجودم رسوخ داده ‏اى.

کار مشقت بارى که تو در خانه و در کارگاه کوچک‌مان پیش گرفته بودى، به من درس صبر و حوصله در تحقیقات علمى آینده ‏ام داد.

از آن گاه که با وجود فقر و مسکنت، مرا به مکتب فرستادى، عشق به میهن و خدمت به بشر را در شب و روز به من آموختى.

اکنون از تو اجازه مى‏ خواهم، تمام سرافرازى که میهنم در جشن امروز به من اعطاء

می‌کند، به پیشگاه با عظمتت تقدیم کنم.

همین قدر بدان که فرزندت امروز که در میان امواج افتخار و سربلندى غوطه‌ور است، باز هم خود را بدون تو، اى مادر عزیز! در این جهان بزرگ، تنها و بی ‏پناه می‌بیند!


  • محمدحسین ظرافتی

رسم زندگی

يكشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۶، ۰۱:۰۲ ب.ظ

وقتی پشت‌سر پدرت از پله‌ها پایین می‌روی و می‌بینی چقدر آهسته می‌رود

تازه می‌فهمی چقدر پیر شده !

وقتی مادر بعد از غذا پنهانی مشتی دارو را می‌خورد، می‌فهمی چقدر درد دارد اما چیزی نمی‌گوید...

و این رسم زندگی است...

چه آرامشی دارد قدردان زحمات پدر و مادر بودن.

هیچ زمانی دیر نیست حتی همین الان...


  • محمدحسین ظرافتی

بوسیدن دست‌هاى تو

يكشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۵۳ ب.ظ

سرم را نه ظلم مى‌تواند خم کند...

نه مرگ... نه ترس...

سرم فقط براى بوسیدن دست‌هاى تو خم مى‌شود

"مادر"


  • محمدحسین ظرافتی

سلامتی باغیرتا

يكشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۵۰ ب.ظ

سلامتی پسربچه‌ای که مامانش می‌خواس کتکش بزنه

تا جلودر فرار کرد و بعد واستاد.

مامانش گرفت خوب کتکش زد

بعد پسر با گریه گفت:

فک نکن نمی‌تونستم فرار کنم

حیف چادرسرت نبود...

سلامتی باغیرتا


  • محمدحسین ظرافتی

صدا...

يكشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۴۰ ب.ظ

مامان بُزرگَم آخر همه‌ تلفن‌هایش می‌گفت:

کاری نداشتم که!!!

زنگ زده بودم صداتون رو بشنوم...

ما هم که جوان و جاهل

چه می‌دانستیم صدا با دلِ آدم، چه می‌کند...


  • محمدحسین ظرافتی

جواب می‌دهند

يكشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۳۶ ب.ظ

اگر با پدر و مادرت

تماس می‌گیری

و جواب می‌دهند...

یکی از انسان‌های خوشبخت روی زمینی...


  • محمدحسین ظرافتی

طعم شیرین مادری

يكشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۲۷ ب.ظ

دختر

زودتر راه می‌رود

زودتر به حرف می‌افتد

زودتر به سن تکلیف می‌رسد

اصلاً انگار از همان اول عجله دارد...

انگار هیچ‌وقت برای خودش وقت ندارد...

حتی بازی‌هایش رنگ و بوی جان بخشیدن دارد...

رنگ و بوی ابراز عشق و محبت...

چنان معصومانه عروسکش را در آغوش می‌فشارد؛

گویی سال‌هاست طعم شیرین مادری را چشیده است...

آری... دختر بودن یعنی همیشه عجله داشتن

برای رساندن محبت به دستان دیگران...

یعنی وقف کردن بندبند ساقه وجود

برای رشد کردن نهال عاطفه...

دختر که باشی

مهربانی‌ات دست خودت نیست...

خوب می‌شوی حتی با آنان که چندان با تو خوب نبوده‌اند...

دل‌رحم می‌شوی حتی در مقابل آن‌هایی که

چندان رحمی به تو نداشته‌اند...

دختر که باشی زود می‌رنجی،

زود می‌بخشی،

زود می‌گریی،

زود می‌خندی...

چون سرشار از احساسی...

اگر دختر نبود،

تمام عروسک‌های جهان، بی‌مادر می‌شدند...


  • محمدحسین ظرافتی

دلتنگی

يكشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۲۱ ب.ظ

می‌دونی دلتنگی یعنی چی؟

دلتنگی یعنی اینکه: بشینی به خاطراتت با مادرت فکر کنی...

اون‌وقت یه لبخند بیاد رو لبت...

ولی چند لحظه بعد...

شوری اشک‌های لعنتی، شیرینی اون خاطره‌ها رو از یادت ببرن


  • محمدحسین ظرافتی

هشتاد بار دور دنیا

يكشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۱۸ ب.ظ

اگر به من بگویی هشتاد بار دور دنیا بچرخ، می‌گویم :

هشتاد بار دور مادرم می‌چرخم

چون مادرم دنیای من است...


  • محمدحسین ظرافتی

بوسه‌های مادرم

يكشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۱۶ ب.ظ

کودک که بودم

وقتی زمین می‌خوردم

مادرم مرا می‌بوسید

تمام دردهایم از یادم می‌رفت

دیروز زمین خوردم

دردم نیامد

به جایش

تمام بوسه‌های مادرم

به یادم آمد


  • محمدحسین ظرافتی

منطق!

يكشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۱۲ ب.ظ

مادرها

اگر منطق داشتند

مادر نمی‌شدند

نمی‌شود با منطق

این‌قدر عاشق بود


  • محمدحسین ظرافتی

اطمینان خاطر

يكشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۱۰ ب.ظ

یه آدمایی تو زندگی هستن

که نفس کشیدن‌شون

به آدم اطمینان خاطر میده...

حتی اگه کنارت نباشن.

مثل مادر


  • محمدحسین ظرافتی

قدرشو بدون

يكشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۰۹ ب.ظ

کسی که می‌دونه اشتباه کردی

و بازم ازت دفاع می‌کنه،

قدرشو بدون

اون یا "عاشقته"

یا "مادرته"


  • محمدحسین ظرافتی

زنگ‌های تفریح

يكشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۰۷ ب.ظ

مادرم هیچ‌وقت به من نگفت دوستم دارد

وقت نداشت...

دستش همیشه بند بود.

بند بستن بند کفش‌هایم... که گره زدن بلد نبودم

دستش بند دکمه روپوش خواهرم بود

بند مشق‌های برادرم.

من اما دوست داشتنش را

زنگ‌های تفریح

در سیب قرمزی که ته کیفم گذاشته بود

حس می‌کردم.


  • محمدحسین ظرافتی